تبليغاتX
باران تنهایی

باران تنهایی

گویی ابرهای پر از بغض باران تنهایی بلند مرا رنگ می زنند...

تصویر زیبای تو رو  ، روی شب کشیدم

یک باغ پر از بوسه ی عشق ، برات خریدم

تو گم شدی توی جاده ای سوت و کور

ولی بدون نازنین ، دنبالت دویدم

رفتي از يادم ديگه واسه هميشه

دل من ديگه برات تنگ نميشه

ولي اينو بدون ديگه واسه هميشه

 با رفتنت دنيا تموم نميشه

نداره اين دنيا عشق بي بهونه

برو ديگه دلم شده يه ديوونه

ميخوام اين دلو از تو بگيرم واسه هميشه

آخه اين دل ديگه واسه تو دل نميشه

 

+نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت15:27توسط فاطمه | |

عاشق واقعی کسی است که معشوق خود را آزاد می گذارد تا خودش باشد . در عشق اجباری نیست . عشق یعنی امکان انتخاب به معشوق دادن . برای آنکه کسی یا چیزی را بدست آوری رهایش کن !

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت9:59توسط فاطمه | |

در بهاری زیبا

در غروبی غمگین

در سکوتی سنگین

ما به هم بر خوردیم.

من برای دل تو

تو برای دل من.

کاش می شد به تو گفت:که تو تنها سخن شعر منی

کاش می شد به تو گفت:که تنها امید دل نا امیدمنی

دور مشو از دل من

تو بمان با که نمیرد دل من

ولی حیف که میدانم همانطو که آمدنت بود

در بهاری زیبا

در غروبی غمگین

در سکوتی سنگین.

دل نا امید مرا زیر پا میگذاری  و می روی از دل من...


گریه نمی کنم نه اینکه سنگم

گریه غرورم رو به هم می زنه

مرد برای هضم دلتنگی هاش

گریه نمی کنه ، قدم می زنه

 

گریه نمی کنم ، نه اینکه خوبم

نه اینکه دردی نیست ، نه اینکه شادم

یک اتفاق نصفه نیمه ام که ، یهو میون زندگی افتادم

 

یه ماجرای تلخ ناگزیرم

یه کهکشونم ولی بی ستاره

یه قهوه که هرچی شکر بریزی

بازم همون تلخی ناب رو داره

 

اگر یکی باشه من رو بفهمه

براش غرورم رو به هم می زنم

گریه که سهله ، زیر چتر شونش

تا آخر دنیا قدم می زنم....


کاش بدونی ماتم دنیا بی تو فقط گریه میخواد کی میدونه این حسرتا چه کرده با روزو شبام

زندگیم یه دنیایی یه کابوسم تو رویایی یه پاییزم توبهاری من یه مرداب تو دریایی

از این گریه چه میدونی نه دردمی نه درمونی به چه امید میخوای باشی پیش دردام بمونی زندگیم یه دنیایی یه کابوسم تو رویایی یه پاییزم توبهاری من یه مرداب تو دریایی

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت14:24توسط فاطمه | |

سهم تو روز تازه سهم من اشک که بريزم


به همين سادگي کم شد عمر گل بوته تو دستم


گله از تو نيست مي دونم خودم اينو از تو خواستم


به جون ستاره هامي تو عزيزتر از چشامي


هر جا هستي خوب و خوش باش تا ابد بغض صدامي


تو رو محض لحظه هامون نشه باورت يه وقتي


که دوست ندارم اينو به خدا گفتم به سختي


من اگه دوست نداشتم پاي غمهات نمي موندم


واست اين همه ترانه از ته دل نمي خوندم


اگه گفتم برو خوبم واسه اين بود که مي ديدم


داري آب مي شي مي ميري اينو از همه شنيدم


دارم از دوريت مي ميرم تا کنار من نسوزي


از دلم نمي ري عمرم نفس هامي که هنوزي


تو رو محض خيره هامون که نفس نفس خدا شد


از همون لحظه که رفتي روحم از تنم جدا شد


تو که تنها نمي موني منه تنها رو دعا کن


خاطراتم رو نگه دار اما دستامو رها کن

+نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت14:18توسط فاطمه | |

تنهای تنهایم........من ، خلوت و اشک چندیست هم خانه ایم........


امشب باز به رسم گذشته اشک می ریزم و با ستاره ، همان ستاره


که به یادت برگزیده ام سخن می گویم. اگرچه خسته و شکسته ام اما......


ولی باز هم می ایستم تا اینبار نیز بشکند.................


قاصدکی میگذرد و یادت را دوباره به همراه می آورد و باز یکباره بغضم


میشکند و دلم......بیچاره دلم..........اینبار نیز در خود میشکنم..........


دلم میگیرد از اشکهایم که میریزند ، حرفهایم که ناگفته می ماند


و از غم که غصه هایم سنگین است و آماده باریدن......


دیگر دارد یادم میرود نام او که برایش می بارم..........


همراه با اشکهایم میخندم خنده ای تلخ که چه معصومانه به دل بهانه گیرم


دروغ میگویم و چه معصومانه تر باور میکند و این آتشی است بر جانم........


دیگر امشب جایی برای تبسمهای دروغین نیست  و آشکارا هق هق


میزنم و میشنوند قاصدکها و گلها ..............


قاصدک بغضش را فرو میبرد و میرود گویی او نیز میخواهد برود نزد خدا تا


برای دلم دعا کند و شبنم برقی میزند و از گل فرو می غلتد......


امشب بغضهایم بس سنگین اند و هق هق هایم دلتنگ بودنت...........


ولی افسوس که دیگر نیستی و افسوس......................

+نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت19:16توسط فاطمه | |

 

تو مرا می فهمی من تورا می خواهم

 و همین ساده ترین قصه یك انسان است

 تو مرا می خوانی من تورا ناب ترین شعر زمان می دانم

  و تو هم می دانی تا ابد در دل من می مانی

 

 

 

 

 

دیشب که بارون می اومد من و دلم حرف می زدیم

دفتر خاطراتمو با همدیگه ورق زدیم

از پشت صفحه های دور نگام به اسم تو رسید

دلم یه دفعه بی دلیل یه آه کوتاهی کشید

یادم اومد روزی رو که چشام چشای تو رو دید

خواستم که درگیرت نشم اما مگه دلم شنید

پا توی این جاده گذاشت، دل کوچیک و بی کسم

نمی دونم چه جوری شد، که تو شدی هم نفسم

گفتی به من با خنده ای باید ز تو دل بکنم 

چشمای بارونی و خیس سهم دلم ازعاشقیس

تو راست میگی که ساده ام گناه چشمای تو نیس

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت14:26توسط فاطمه | |

تو دل سیاه شب وقتی بارون میزنه انگاری می خواد بگه واسه موندن دیگه دیره،آره دیره واسه موندن این کلام آخرینه.
داره بارون می باره
آره بارون می باره
بوی خاک نم گرفته واسه من چه دل نشینه ، صدای شرشر بارون از همینجا روی ایون (ایوان) واسه من چه دل نشینه.
داره بارون می باره
آره بارون می باره
دیگه انگار وقتشه چترم رو ببندم و زیر بارون برم و دل به دریا بزنم ، خودمو غرق بکنم توی اون موجای دور ، دوباره پیدا بشم.
داره بارون می باره
آره بارون می باره


بارونه قشنگ ابرا 

تورو یاد من میاره 

مثل اشکایی که دارم 

از دوتا چشام میباره 

با صدای رعد و برگش 

یاد خنده هات میافتم 

یاد خند ه های نازت 

یاد حرفایی که گفتم 

یاد چشمان تو بودم 

وقتی برق اون درخشید 

یاد برق چشمای نازت 

که دلم براش می لرزید  

تو مثله طراوت گل 

تو مثله شبنم رو یه برگی 

تو مثله شوق دویدن زیر بارونه تگرگی 

تو مثله خواستن بارون توی شبهای بهاری 

مثله لالایی بارون روی سقف یه قطاری


داره بارون ميباره چقدر زيباست بارون و راه رفتن در يك روز باراني

يك روز پاييزي چترم راميبندم زير باران ميروم باراني پر از حسرت

با پاهايي سست با بغضي در گلو كه ديگر نميشكند

آره داره بارون مياد بارون خيلي زيباست

مثل آرزوهاي ما يكي از آرزوهاي من اينه كه اسمم باران باشه ...

خاطره هاي باتو بودن باآمدن باران از شيشه ي قلبم شسته شد...

بارون ملايم اما سرد

نظرتون رو در مورد بارون بگيد

كاش اينجا بوديد ميدين چه بارونيه

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت16:14توسط فاطمه | |

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن  

  به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن 

بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق  

  تقصیر چشمای تو بود ‌‌‌، وگرنه ما کجا و عشق ؟ 

سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت  

  بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت 

تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس  

  تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس 

عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم  

  وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم 

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن  

  به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن 

هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم  

  یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم 

همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم  

  قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت13:47توسط فاطمه | |

خداحافظ همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که من و از چشم تو می دید

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده ست

نه اینکه می شد باور کرد دوباره آخر جاده ست

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها

بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا

خداحافظ همین حالا...................

خداحافظ

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت14:0توسط فاطمه | |

آرام آرام  صدای پای باران می آید

و چه تنها میشود ابر

وقتی که خورشید را بوسه باران میکند

آبی بیکران آسمان را نثار چشمان زلالت میکنم

تا ماهی سرخ عشق سیراب شود

وچه تنهایی تو...

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت17:12توسط فاطمه | |

دلخوش عشق شما نیستم ای اهل زمین
به خدا معشوقه من بالایی است


+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت15:19توسط فاطمه | |

هیچ جا دیار عاشقان گورستانه ول کن این عاشقیو فقط از عکسش خوشم اومد اوکی؟بخند تا دنیا به روت بخنده

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت18:56توسط فاطمه | |

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری سوم www.pichak.net كليك كنيد

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت10:39توسط فاطمه | |

وقتي که گريه کرديم گفتن بچه است................. وقتي که خنديديم گفتن ديونه است.................. وقتي که

 جدي بوديم گفتن مغروره............................. وقتي که شوخي کرديم گفتن سنگين

باش............................. وقتي که حرف زديم گفتن پر حرفه................................................... وقتي که

ساکت شديم گفتن عاشقه................................................... حالا ام که عاشقيم مي گن گناه
نظر یادتون نره

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت14:38توسط فاطمه | |

گذشت لحظه های با تو بودن
و در پاییز عشقمان
نامی از دوست داشتن باقی نماند
چقدر زودگذر بود قصه من و تو
و در آنروز که دست بی رحم تقدیر
درو کرد گندمزار دلهایمان را
و تهی شد همه جا از عطر گل عشق
و در کوچ پرنده های غمگین
در آن کویر آرزو
شاعری دل شکسته و تنها
می نوشت شعری به یاد با هم بودن ها
شعری برای خشکیدن گلهای عشق در مزرعه دوست داشتنها
قطره اشکی به یاد همه خاطره ها ....

دیگه حوصله ناز کردناتو  ندارم.............

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت12:3توسط فاطمه | |